فؤاد افرام البستانى ( مترجم : مهيار )
201
فرهنگ ابجدى ( عربى - فارسي ) ( ترجمهء المنجد الأبجدى )
ت التّاء ت - حرف سوم از حروف مباني و مؤنث است ، و از حروف نِطْعِي است ، شماره اين حرف در حساب جُمَّل عبارت از چهارصد ( 400 ) است . تُ - ضميرى است در آخر فعل ماضى براى متكلم و مخاطب مانند « قُمتُ و قُمْتَ و قُمْتِ و قُمْتُمَا و قُمتُم و قُمْتُنَّ » تْ ، ة - حرفى است كه نشانهى تأنيث است مانند « ضَرَبَتْ » و « قَائِمَة » ة ، ت - اين حرف در ابتداى فعلها يا ميان آنها مىآيد مانند « تَقَاتَلَ » و « اقْتَتَلَ » و در آخر اسمها نيز مىآيد مانند تاء در « مَلَكوت » . ت - حرف جرّ است كه براى سوگند مىآيد مانند « تَاللَّهِ » و « تَرَبِّي » . ة - تاء واحد يا وحدت از جنس است مانند « شجرة » كه واحد شجر است ، حرف مبالغه است مانند « فَهَّامَة » ، اين حرف گاهى زائده است كه به آخر صيغهى منتهى الجموع وصل مىشود و بر دو گونه است يا براى دلالت نسب است مانند « مَهَالِبَة » كه جمع منسوب مهلَّبيّ است و يا عوض از حرفى محذوف است مانند « زَنَادِقَة » كه جمع زنديق است ، و گاهى عوض از حرف محذوفى از اول كلمه يا آخر آن مىآيد مانند « عِظَة » كه اصل آن ( وَعْظ ) است يا « شَفَةٌ » كه اصل آن ( شَفَه ) است كه در اين صورت آن را ( تاء زائدة ) نامند . تا - ج أُولاءِ ، و المثنَّى تانِ : اسم اشاره است براى مفرد مؤنث كه در اول آن ( هاء تنبيه ) مىآيد مانند « هَاتَا و هَاتَانِ وَهؤلَاءِ » . و در مخاطب به آخر آن ( كاف ) ملحق مىشود مانند « تَاكَ و تلْكَ و تيكَ و تِلْكَ » كه در مثنى « تَانِكَ و تَانِّكَ » : و در جمع « اولئِكَ و اولَاكَ و اولَالِكَ » مىباشد و هاء تنبيه نيز بر آنها بجز ( تِلكَ ) مىآيد . تَآجَّ - تَآجّاً [ أجّ ] : افروخته شد ، - تِ النّارُ : گرمِي آتش بسيار شد . تَآخَى - تَآخِياً [ أخو ] الرجُلانِ : آن دو مرد با هم برادر شدند . التَّآخِي - دوستى و برادرى . تَآدَى - تَآدِياً [ أدو ] : ابزار براى خود برگزيد ، آن مرد آماده شد . تَآزَى - تَآزياً [ أزي ] القومُ : آن قوم به يكديگر نزديك شدند . تَآزَرَ - تَآزَراً [ أزر ] الرجُلانِ : آن دو مرد به يكديگر كمك كردند . التَّآزُر - [ أزر ] : تعاون و همكارى افراد با يكديگر . تَآسَى - تَآسِياً [ أسو ] القومُ : آن قوم به يكديگر سر سلامتى و تسليت گفتند . تَآصَرَ - تَآصُراً [ أصر ] القومُ : آن قوم با هم مجاور و همسايه شدند . التَّآكِيد - [ وكد ] : مترادف ( التَّوَاكِيد ) است . تَآلَفَ - تَآلُفاً [ ألف ] القومُ : آن قوم گرد هم آمدند و دوستى كردند . التَّآلُف - مص ، بهم پيوستگى ، مهربانى و دوستى متقابل . تَآمَرَ - تَآمُراً [ أمر ] القومُ : آن قوم با هم مشورت كردند . تَآوَى - تَآوِياً [ أوي ] تِ الطيورُ : پرندگان گردهم آمدند و به هم پيوستند . التَّائِب - [ توب ] : پشيمان ، مترادف ( النّادِم ) است . التَّائِق - [ توق ] : آرزومند ، مشتاق . تَاءَمَ - مُتَاءَمَةً [ تأم ] أخاهُ : با برادر خود دوقلو زائيده شد . التَّائِه - [ توه و تيه ] فا : گم گشته ، خود بزرگ بين ، متكبر . التَّائِيّ - نسبت به ( التّاء ) است . تابَ - - تَوْباً و تَوْبَةً [ توب ] الى اللَّهِ : از گناهى كه مرتكب شده بود توبه كرد ، پشيمان شد ، - اللَّهُ عليهِ : خدا از تقصير او گذشت و او را آمرزيد . تابَعَ - مُتابَعَة و تِبَاعاً [ تبع ] الحديثَ : سخن را بگونهاى نيكو ادامه داد ، - العملَ : آن كار را استوار كرد ، - فلاناً على الأَمْر : با فلانى دربارهى آن كار توافق كرد ؛ « تابَعَنِي بِمَا لَهُ عِنْدي » : چيزى را كه نزد من داشت مطالبه كرد . التَّابِع - ج تَبَع و تَوَابِع و تُبَّاع : دنبالهرو ، خدمتگزار ، پيرو ، جِنّي . التَّابِعَة - مؤنث ( التَّابِع ) است . التَّابِعِيّ - نسبت به ( التّابِع و التّابِعَة ) است ، - فى الشّرع الإسلامي : آنكه در زندگى خود ياران پيغمبر اسلام را كه از دنيا رفته باشند ديده باشد . التَّابِعيَّة - : نژاد ، تابعيت .